التماس دعا
بعد از مدتها فهمیدم سکوت خواهرم واسه چی بود
واسه اینکه ما رو از دست نده این همه سکووت کرد
اماا من حس میکنم سکووتش خیلی بد تموم شد
احساس میکنم نصف جونمو از دست دادم
دیگه گم شدم
شدم دختره تنهای تنها
تک ابجیم بوود اونم میخواد تنهاام بزاره اصلا باورم نمیشه
هیچ کس منو دوست نداره
ابجیم منو هم دوست نداره چون میخواد منو تنهااا بزاره
اصلا به فکره من نیست که این زخم بزرگ رو چجوور تحمل کنم
باور کن بعد از رفتنت منم نابوود میشم
مینویسم برات هر چند میدونم نوشتهامو هم نمیخونی
من احساس ندارم
درک نمیکنم
نتونستم سکوتت رو از اولش بفهمم
نفهمیدم سکوتت همش از درد بود
بی خوابیات ..شب زندهات همش پنهون کردنه یه زخم بزرگ بود
اما بازم سکووت کردی
باشه تو هم برو تنها کسی که حرف منو قبل از گفتنم میدونست
تو همه کارام بدون اینکه بهت توجه کنم همیشه با من بودی اما باز نفهمیم
چرا ما بعد از اینکه میبینیم عزیزترین کسمون داره میره تازه عزیز بودنش رو حس میکنیم
نمیدونم چه بگم اما انصاف نبوود مریضیتو از ما پنهوون کنی
اگه تو اونارو دوست نداشتی حداقل منو که دوست داشتی
پس چرا از من پنهون کردی
فکر نکردی بعد از تو چی میشم؟/!!!
حالا بعد از تمومیه همه چیز باید تورو تویه وضعی ببینم که برام قبلا برام غریب نبود اما نفهمیدم فکر میکردم مثله همیشه چیزه ساده ایه و زودتر خووب میشی اما حالا فهمید اشتباه کردم و تورو تویه بدتریت وضعت تنهات گذاشتم
ازت میخوام منو ببخشی و امیدوارم هر چه زودتر پیشم برگردی
از شما دوستاان خواهش میکنم واسه ابجیم دعاا کنید
اخه دکترا گفتن خیلی زوود از پیشمون میره










دلتنگم آه